قدرت اندیشه ...
پیرمردی تنها در روستایی زندگی می کرد . او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند ، اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر میبرد .
پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود را در آن برای او توضیح داد : " پسر عزیزم من حال خوشی ندارم ، چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی خواهماین مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت . من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام . اگر تو اینجا بودی تمامه مشکلات من حل میشد و مزرعه را برای من شخم میزدی . دوستدار تو پدرت ...!"
پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد " پدر به خاطره خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ."
سپیده دم روز بعد ، دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند ، بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه ای دیگری برای پسرش فرستاد و او را آنچه که روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سر در گمی نمود !پسرش پاسخ داد :
« پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار ، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام دهم . . . »

از اون بالا تماشا کن ....
خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن
اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو ها کن !
خدایا سرده این پایین ببین دستامو می لرزه
دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه
تو اون بالا من این پایین ، دوتاییمون چرا تنها ؟
اگه لیلا دلش گیره ، بگو مجنون چرا تنها ؟!
بگو گاهی که دلتنگم ، ازاون بالا تو می بینی
بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی
خدایا ! من دلم قرصه ! کسی غیر از تو با من نیست !
خیالت از زمین راحت که حتی روز روشن نیست !
کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !
فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا بازم پیشه تو برگردم
خدایا ! وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرم آغوشت ، اگه میشه منم جا کن ....
......................................................................................

قاصد خوش خبر
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه اینقدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؛ آب برای چه؟
- برای انکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

امتحان پایان ترم
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

خدایا چرا من ؟؟؟؟
آرتور اشی (arthur ashe) قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطره خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال ١٩٨٣ دریافت کرد ، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بسترمرگ افتاد . او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد . یکی ازطرفدارانش نوشته بود : چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد .

او در جواب گفت :
در دنیا ، ۵٠ میلیون کودک بازی تنیس را اغاز می کنند . ۵ میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه بازی تنیس کنند .۵٠٠ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند .۵٠ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند . ۵ هزار نفر سرشناس می شوند . ۵٠ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند ، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ...
و آن گاه که جام قهرمانی را در دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من ؟
و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم خدایا چرا من ؟
................................................................................
زندگی ...
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است .
![]()

بیسکوئیت 
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری ![]()
میلاد امام رضا (ع)

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آستان تو
آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند
...
ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد

سیب سوخته ....
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته
خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه
من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ
بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ
چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره
سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم
پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم
تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام
آهای دنیا خفه م کردی ولم کن من نفس میخام
« سروده ی پویا بیاتی »

مرد کور ...
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید .
روز نامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت و دید فقط چند سکه در درون کلاه او بود . او چند سکه در درون کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت و او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است ، مرد کور از صدای قدم های او مرد خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته به او بگوید که چه نوشته است ؟ روز نامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد :
« امروز بهار است و من نمی توانم آن را ببینم . . . »

ماجرای من دلخسته ندانست که گفت :
هیچ افسانه چو افسانه ی فرهاد نشد ،
من که حیران زده ی فلسفه ی زندگیم می گویم :
زندگی هر چه که هست
پنجه در عشق زنید
که اگر عشق شود همرهتان
زندگی بس زیباست ......
یا علی ...

علی (ع) در بهترین ساعت (سحرگاه) بهترین شب سال(شب قدر) در بهترین حالات(سجده نماز) بالانرین بهای ممکن (جان خویش) را در راه معبودیکتا پرداخت. هنوز پس از سالها از شهادتش درراه حق یادش باقی است چون لحظه ای از مسیری که حق تعیین کرده بود خارج نگردید. یاد امام شهید امیر المومنین علی(ع) تا ابد جاویدان است و ما اگر بتوانیم در سلک شیعیانش درآئیم یا محب شیعیان آن حضرت گردیم در دنیا و آخرت سرافراز خواهیم بود چون خودرا به آن نازنین منتسب کرده ایم وبه واسطه آن حضرت به ما چنین پاداشی خواهند داد. بکوشیم تا بتوانیم مایه سرافرازی ایشان باشیم.
یا علی ....
حتما بخوانید: 20 حدیث زیبا از امام علی (علیه السلام)

1) سه چیز نشانگر رای درست است : خوش برخوردی ، خوب گوش دادن به سخن و خوب پاسخ دادن .
2) پرهیزکار را سه نشانه است : اخلاص در عمل ، کوتاهی آرزو و بهره گرفتن از فرصتها .
3) هیچ تجارتی چون عمل صالح نیست و هیچ سودی همچون ثواب نباشد .
4) اعمال دنیا تجارت آخرت است .
5) به دست آوردن حسنات از بهترین درآمد هاست .
6) خیرخواهی ( و یکرنگی ) محبت به بار می آورد .
7) در مردمی که نه خود نصیحت کننده هستند و نه نصیحت کنندگان را دوست دارند خیری نیست .
8) برادر تو آن کسی است که گاه سختی تنهایت نگذارد و به هنگام گناه از تو غافل نشود و هرگاه از او چیزی می پرسی فریبت ندهد .
9) برادرت را خالصانه نصیحت کن ، خواه آن نصیحت خوشایند باشد یا ناخوشایند .
10) خیرخواهی ( و یکرنگی ) خود را نثار دوستت کن و کمک و یاریت را نثار آشنایت و خوشرویی ات را نثار همه ی مردم .
11) خیرخواه ترین مردم کسی است که نسبت به خودش خیرخواه تر و در برابر پروردگارش مطیع تر باشد .
12) کسی که تو را به خودسازی فرمان دهد سزاوارترین کسی است که اطاعتش کنی .
13) دلسوزترین مردم نسبت به تو کسی است که در راه اصلاح نفست به تو بیشتر یاری رساند و تو را در دینت بیشتر نصیحت کند .
14) برادر حقیقی تو آن کسی است که از لغزشت درگذرد ، نیازت را برآورد ، پوزش تو را بپذیرد ، ترس را از تو دور کند و آرزویت را برآورد .
15) دنیا خوابی است و فریفته شدن به آن مایه ی پشیمانی است .
16) ادای حقوق برادران ، برترین اعمال پرهیزکاران است .
17) دنیا از آن کسی است که آن را رها کند و آخرت برای کسی است که آن را بجوید .
18) دنیا میدان به خاک افتادن خردهاست .
19) بدترین برادر آن است که مایه ی رنج و زحمت آدمی باشد .
20) شما را از دنیا پرهیز می دهم ، زیرا دنیا منزلی است که باید از آن کوچ کرد و سرای ماندن نیست .
خوشبختی .....
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاس شبیه من یه دیوونه که بیشر از خودم قدرتو می دونه
چی کار کردی که با قلبم به خاطره تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ... تازه می فهمم
تو رو می خوام تمومه زندگیم اینه دارم می رم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من
چی کار کردی که با قلبم به خاطره تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ..............

همه دنیا بخوادو تو بگی نه ......
به نابودی کشوندیم تا بدونم همه بود و نبودن تو بودی
بدونم هر چی باشم بی توهیچم بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخوادو تو بگی آره تمومه
همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون از چه چیزا که نبودم دیگه می خوام پریشون تو باشم
تویی که زندگی مو آبرومو باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو می تونی کاری کنی که دلم از این همه حسرت رها شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه
همه دنیا بخوادو تو بگی نه نخوادو تو بگی آره تمومه
همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثله ماه سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی من می خوام عاشق باشم
تازه فهمیدم بجز تو حرف هیکی خوندنی نیست
آدما می یان و میرم هیچکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستم از این عقله خسته من می خوام جنون بگیرم ....
همه دنیا بخوادو تو بگی نه نخوادو تو بگی آره تمومه
همین که اول وآخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه حرومه حرومه ...

فرق عشق با ادواج
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
« برگرفته از وبلاگ بهار ٢٠ »

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!
تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!
مولا علی (ع) می فرماید :
- اگر آرزومندید به سعادت برسید پیش از آنکه خود عبرت دیگران شوید از دیگران پند و عبرت گیرید .
- زیانکارترین مردم کسی است که بتواند حق بگوید ولی نگوید .
- در مصیبتها یا باید چون آزادگان شکیبا بود و یا چون ابلهان خود را به فراموشی زد .
- دنیا و آخرت همچون باختر و خاورند دوری از یکی نزدیکی به دیگری است .
- صبر ، ضامن پیروزی است .
- آنها که به عهد خود وفا می کنند برگزیده ترین مردمند .
- زود پاداش دادن کمال بزرگوار است .
- بخشش خدا به اندازه ی نیت انسان است .
- وقتی باران حسرت باریدن گیرد درخت فساد بروید .
- آزاد مرد به وعده ی خویش وفا میکند و چون نیرو یابد از گناه دشمن درگذرد ...
عاشقانه ها ، عارفانه ها ، جاودانه ها
عشق رازی است مقدس .
برای کسانی که عاشقند عشق برای همیشه بی کلام می ماند ؛ اما برای کسانی که عشق نمی ورزند عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست .
عشق میزبانی است مهربان . گرچه برای میهمان ناخوانده خانه ی عشق سرابی است و مایه ی خنده .
درباره ی من هر چه می خواهی بگو ، فردا درباره ی تو قضاوت می کند و گفته های تو شاهدی است در حضور محکمه و گواهی است در پیشگاه عدالت .
حقیقت آدم ها آن چیزی نیست که بر شما آشکار می کنند ، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند .
« چند پیام با ارزش »
1. بدنبال آنچه دارید باشید ، نه آنچه دیگران دارند ! چون دیگران به دنبال آنچه شما دارید هستند !
2. ادم های خسیس و مال دوست تنها یک وظیفه دارند ، و آن جمع آوری مال و سپردن آن به نسل آینده است !
3. تجربه های دیگران برای ما بی ارزش هستند ، چون مجانی به دستمان می رسند !
4. آن توقعاتی را که از دیگران دارید ، ابتدا خودتان پیش قدم شوید و برای دیگران انجام دهید .
5. لازم نیست برای اینکه خدا صدایتان را بشنود فریاد بزنید ، آهسته هم خدا صدایتان را می شنود !

بچه سر راهی ،طفلی ست که مادر او را در میانه ی عشق وایمان باردار شده و در هنگامه ی ترس و جنون مرگ ،زاده است .
مادر ،او را در تکه پاره های دلش پیچیده و در کنار در یتیم خانه گذاشته،سپس با سری که زیر بار سنگین صلیبش خم شده ،او را ترک کرده.انگاه من و تو برای اینکه مصیبت او را تکمیل کنیم با گوشه و کنایه گفته ایم :"اه ،از این رسوایی،داد از این بی ابرویی!"

اشکی در گذرگاه تاریخ ...
از همان روزی که دست حضرت « قابیل »
گشت آلوده به خون حضرت « هابیل »
از همان روزی که فرزندان « آدم »
- صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی -
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد ،
گر چه آدم زنده بود .
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند ،
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ،
آدمیت مرده بود .
بعد ، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ،
گشت و گشت ،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ،
ای دریغ ،
آدمیت برنگشت !
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است !
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است ،
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است ،
صحبت از موسی و عیسی و محمّد نابجاست ،
قرن موسی چنبه ها است !
من که از پژمردن یک شاخه گل ،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فقان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر ،
حتی قاتلی بر دار !
اشک در چشمان و بغضم در گلوست ،
و ندرین ایام زهرم در پیاله ، زهرمارم در سبوست
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ! جنکل را بیابان می کنند !
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ،
هیچ حیوان نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسا می کنند .....
برگرفته از کتاب « بهار را باور کن » از فریدون مشیری
توریست و عارف
در قرن گذشته یک توریست آمریکایی ، یک مبلغ دینی مجاری مشهور را ملاقات کرد . او از خانه بسیار ساده عارف که تنها یک اتاق پر از کتاب بود تعجب کرد . تنها مبلمان منزل او شامل یک میز و نیمکت بود.
توریست از عارف پرسید : « لوازم منزل تو و مبلمان تو کجاست ؟ »
عارف پاسخ داد : « مال تو کجاست ؟ »
- « مال من ، من که فقط یک مسافرم ؟! »
عارف جواب داد : « من هم همین طور . » http://img140.imageshack.us/img140/4724/roseunframed.jpg
چی می شد اگه خدا ....
چی میشد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او مروز تشکر کنیم ،
- چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما رو هدایت نمی کرد چون امروز اطاعتش نکردیم ،
- چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که قادر به درکش نبودیم ،
- چی می شد اگه خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد چرا که از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم ،
- چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا که امروز فرصت نکردیم آن را بخوانیم ،
- چی می شد اگه ما دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی بارون فرستاده بود گله کردیم ،
- چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون که فراموشش کردیم ،
- چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم ،
- چی می شد اگه خدا در خانه اش را به روی ما می بست چون ما در قلبهایمان را بسته ایم ......
« ای رحمن به خاطر اینکه هرگز تنهایم نمی گذاری سپاسگذارم »



