آگهی برای دل ...

دلم را سپردم به بنگاه دنیا.
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا .
و هر روز برای دلم،
مشتری آمد و رفت .
و هی این و آن،
سرسری آمد و رفت.
…….
ولی هیچ کس واقعاً،
اتاق دلم را تماشا نکرد.
دلم قفل بود.
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
…….
یکی گفت:
چرا این اتاق ،
پر از دود و آه است؟
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است؟
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش،
فقط از غم و غصه و ماتم است.
…….
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
………..
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست.
و در را به روی همه
پشت خود بست.
………
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید،
دیگربرای شما جا نداریم.
از این پس به جز او ،
کسی را در اینجا نداریم

 


/ 5 نظر / 14 بازدید
حمید

سلام خوبی حتما من باید برم تا دوتا دوتا اپ کنی برگشتم و قضیه سفر رو براتون تعریف میکنم من الان از تو اتاق خودم اومدو اینجا میگن خدا تو قلب های شکسته جا داره پس چرا دستان کسی که قلبم رو شکسته نبوسم. ممنون از حضورت و همراهیت شاید امروز اپ کنم

حمید

من اومدم تو کجایی گلبرگ

حمید

من که میام کسی نمیاد وقتی میرم همه میگن کجا بودی حالا نرو بمون میاییم وقتی هم بر میگردیم یه روز تمام منتظر میمونیم اخرشم نمیایی بازم بذارم برم تا بیایی؟

شقایق

mahshar boooooooooooooooood